همیشه شب‌، من و رنج قرارهای پیاپی


دو چشم خیس، پر از انتظارهای پیاپی

و ایستگاه که از من هزار مرتبه پر شد

نشسته خیره به راه قرارهای پیاپی

دوباره شعر، دوباره گناه آدم و گندم

و من که خسته‌ام از این شعارهای پیاپی

شبیه عقربه‌ها در توالی شب و روزم

رها نمی‌شوم از این مدارهای پیاپی

چقدر دل بسپارم به داغهای همیشه؟

چقدر سر بگذارم به دارهای پیاپی؟

شدم دچار جهان و فریب جاذبه‌هایش

چگونه بگذرم از این حصارهای پیاپی؟

و بی‌درخت، و بی‌تو چگونه دل بسپارم

به وهم خاطره‌ای از بهارهای پیاپی؟

تو سرپناه‌ترینی، اگر که باز نیایی

پناه می‌برد انسان به غارهای پیاپی

ز سمت مشرق حیرت بتاب، تا که نگیرد

دوباره آینه‌ها را غبارهای پیاپی

هزار چشم، هزار آینه، هزار تماشا

فدای تو همه یاین هزارهای پیاپی


 

نوشته شده توسط ابولفضل در یکشنبه سوم مهر 1390 ساعت 17:4 موضوع | لینک ثابت